نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )
30
سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )
را ، كه رئيس حنفيان بخارا و خطيب آنجا بود ، بخوارزم فرستاد ، و اين خطيب را در فزونى ضياع و عقار ، و بسيارى عوايد املاك ، و رفعت قدر ، و كثرت جود ، چون خطيبان ديگر نبايد پنداشت ، و وى را جز بگرد نان اكابر ، و سران ملوك ، قياس نشايد كرد ، چو از جمله آنان كه در سايهء وى و سلف وى ميزيستند ، شش هزار فقيه بودند ، و او خود جوانمردى بلندهمّت و صاحب فتوّت بشمار بود ، و كالاى فضل را ببيشتر بها خريدار ، آستانش جايگاه علم و اهل آن ، و مقام دانش و دانشمندان ، گيتى در نظرش خاك بر سر ، و از تودهء خاك كمتر ، و بخششهاى وى در خوارزم ، از ان پس كه روزگار چهرهء ناخوش به دو نمود ، و بر وى در محنت گشود ، چنان بود ، كه نظير آن از بزرگان و صدور ، بهنگام استقامت امور ، ممكن نمينمود . القصّه وى در خوارزم بناكام و " در سراى فروبسته از خروج و دخول " ميزيست ، تا روزگار وام حيات از وى بازخواست ، و ساقى دوران ويرا ساغر مرگ بنوشانيد . بهنگام فرار تركان خاتون از خوارزم كشته گرديد و " مقراض اجل طناب عمرش ببريد " و شاهنشاه آنگاه كه وى را بخوارزم فرستاد ، مقام وى را در رياست حنفيّه و خطابت بخارا بمجد الدّين مسعود بن صالح فراوى ، برادر وزير خويش نظام الملك بداد ، قاضى مجير الدّين عمر بن سعد مرا گفت كه شاهنشاه از ان پس كه مجد الدّين مذكور را لقب صدر جهانى ، و رتبهء خطابت در حضور خويش ارزانى داشت ، ببخارا آمد ، و نظام الملك محمد وزير شاهنشاه را ، با برادر كينهء سخت بود ، و نميخواست كه كار وى رونق گيرد ، و امرش استقامت پذيرد ، و من بهمراه نظام الملك ، در جامع بخارا ، بنزد برادرش مجد الدّين مسعود ، در حجرهء وى بجامع بر دست راست منبر حاضر گشتم ، نظام الملك مرا گفت كه " اگر امروز چنان كنى كه مجد الدّين از اداى خطبه بازماند ، و سخن گفتن نتواند ، هرچه خواهى ترا دهم " ، گفتم شك نيست كه اين كارى خطرناكست ، و اگر كنم ، پاداش را جز بدين استر كه بر درست ، با زين و لگام و سر افسار آن ، راضى نشوم ، وى پذيرفت ، من دست خود را چندين بار باشارت بجانب مجد الدّين دراز كردم ، حيلت كارگر افتاد ، از گفتن بماند ، و زمانى دير خاموش گشت تا به حال خود بازامد ، و مردم از عجز بخلاف عادت وى در سخن گفتن شگفتى گرفتند ، و من استر نظام الملك را با ساز و برگ بستدم ، و چون مجد الدّين مرا بر آن كار عتاب كرد ، بجواب گفتم كه ، من ترا اشارت كردم كه بهنگام دعاى شاهنشاه ، آواز خويش بلند كنى ، و تو درنيافتى ، وى عذر من قبول داشت ، بارى مجد الدّين مذكور درين منصب بزرگ باقى ماند تا بهنگام استيلاى تاتار بر بخارا كشته گشت - و نيز شيوخ اسلام سمرقند ، جلال الدّين و فرزند وى شمس الدّين و برادرش اوحد الدّين را ، از بيم آنكه دست بشورش يازند ، و فتنهء برپا سازند ، بنسا فرستاد ، و اينان از سران زمان ، و سروران جهان بودند ، و از علوم حظّى وافر ، و در ادب بهرى كامل داشتند ، و اوحد الدّين در علم جدل آيتى بود ، بر عميدى در مناظره غالب ميگشت ، و از نيشابورى